Back
Milad
Image Prompt

Milad

Description

چشمان درشت و غمگین دخترک، به مردی دوخته شده، که آماده‌ی رفتن بود. لرزش دستان کوچکش در پناه چادر مادر پنهان نمانده و چادر از اضطراب انگشتانش چون پرچمی در حرکت بود. نگاهش چیزی نمی‌گفت ولی انگاری فریاد می‌زد:”نرو، نذار برادرم بمیره.“ شاید آخر…

Prompt

{
  "prompt": "چشمان درشت و غمگین دخترک، به مردی دوخته شده، که آماده‌ی رفتن بود. لرزش دستان کوچکش در پناه چادر مادر پنهان نمانده و چادر از اضطراب انگشتانش چون پرچمی در حرکت بود. نگاهش چیزی نمی‌گفت ولی انگاری فریاد می‌زد:”نرو، نذار برادرم بمیره.“ شاید آخرین امیدشان همین مرد است. دکتر کوله‌ی سفرش را هنوز نبسته، اما دلش پُر از اشتیاق دیدار همسر و فرزندانش است. با این‌همه، ایستاده بود. احساس ناکافی‌بودن و ترس از این‌که به‌اندازه‌ی کافی کار نکرده باشد تمام وجودش را در برمی‌گیرد. چیزی درونش فرو می‌ریزد. در لرزش چشمان دخترک، دکتر...، پِژواک سال‌هایی را می‌بیند که جنگ، اشک را از کودکی‌اش دزدیده بود. شب‌هایی که پدر خانه نبود و صدای انفجار و خاموشی، دنیا را کوچک‌تر می‌کرد و مادر، سایه‌ای بود لرزان زیر نور شمع، که با صدایی شکسته لالایی می‌خواند؛ نه برای خواباندن برادرش که برای خاموش‌کردن صدای جنگ. می‌گفت:”تا وقتی قصه داریم، تاریکی نمی‌تواند ما رو ببلعد.“ حالا دکتر همان کودک دیروزی با بغض در گلو با خود می‌گوید:”مگر ما چه قصه‌هایی داشتیم که ما را از تاریکی نجات دهند؟“"
}
Open Original